از بازجویی

 

 و در نهایت

آویختندش از سقف

از دستان اش او را آویختند

تا چکه

       چکه لابد 

از نوک انگشتان پا هایش بچکند    

                                رویا ها

 

معلق

 

میان زمانی گنگ

وچها ر دیوار سرگردان

رگ بریده عشق

خون می دهد به امید

که نفس بریده

پهن شده

زیر انگشتان آویخته

 

دی 88

/ 8 نظر / 15 بازدید
علی

جملاتی ساده وعمیق که ما را بیاد سبزینه های دربند می اندازد که برای حس شبنمی از آزادی به دام دیو صفتان بشر نما گرفتارند بیایید لحظه ای برای رهاییشان دعا کنیم.

محسن

ا شليك دوازده گلوله اي/ كه وعده اش را مي دادي/ پرده ها را كنار مي زنم/ تا بيايي از پنجره/ و من عاشق گلهاي سرخ روي پيراهن ات شوم

آذر

نفس گير و بي نقص مثل هميشه منتظرم

شمیلا

مثل همیشه بی نظیر . هر بار اومدم کامنت بذارم حرفی نیومد رو حرفت!

شمیلا

"تا چکه چکه لابد از نوک انگشتان پا هایش بچکند رویا ها" این عالیه.

شمیلا

سپاس از این که با شعرات به وجد میاری که سخته این روزا به وجداومدن...خوب باشی ماندانای عزیز

عمو جعفر

آویختنش آوخ / اندیش هایش / باورهایش / در مغز استخوانش نفوذ کرد