حباب

- بگو چگونه از دریا ها گذشتی

و چگونه  تمام نام ها را فراموش کردی؟

بگو چگونه کتاب ها را غالب شدی

و چگونه جهان لیوان آبی شد

کنار پنجره ات ؟

بگو چگونه روباه بی قرار در آغوشت به خواب می رود؟

 

  - و آن دریا ها که گفتی

من سال هاست به آب سپردمشان

من از این خواب ها بسیار دیده ام

و هر آن چه دیده ام و هر آنچه  خواسته  ام را

گرد آوردم در حبابی بزرگ

و در حباب زیستم آن قدر

آن قدر که هیچ نماند

جز این رود آشنای شعر

که در میان گیسوان تو جاریست

 

بهمن ۸۶ ایزلینگتن

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
محسن سراجي

سلام از اينكه با بلاگ شما آشنا شدم خوشحاللم مطلب " پايين " رو خيلي دوست دارم

فریده

چقدر ازخوندن شعرات لذت می برم ، واین شعرت ، انگار شناورم درتک تک کلماتش.

گلادیاتور

نور اتاق تان شب ها به حیاط خانه ی ما سرک می کشد شاخه ی انگورهای مست باغچه تان عربده های قناری پدرم را در آورده وچه قدرباحیا گربه ی خانه تان هیچ گوشتی از دست اهالی نمی گیرد آیا اینها بس نیستند که یکی تورا دوست داشته باشد؟

محسن

سلام.ممنون از لطفتون.نقد و نظر و مطلبی اگر داشتید، در روزنامه در خدمتیم.

محسن

عالی بود ماندا جان کیف کردم از: "...هیچ نماند جز این رود آشنای شعر که در میان گیسوان تو جاریست" محشره (حنوز تنبلی و گرفتاری اجازه نداده ابلیس رو کامل تایپ کنم شرمنده)