من و کودک

 

به یاد نمی آورم آن کودک مرده که بود در آغوشم

ویرانی از سر گذشته بود

ما

تکه پاره های خود را دفن می کردیم

شاید

من از آوار زلزله ی بم  بر خاسته بودم

بر تنم رعشه های زمین نقش بسته

شاید

 باز مانده ی شهری جنگ زده بودم 

تانک ها هر شب

تا روی رختخوابم

پیش می آمدند

پیش می آمدند

نعش این کودک در آغوشم

من از ویرانه ها می گذشتم

از لبخند به خواب رفته ی تو

و جهان

طناب دار بود

دشت مین بود

جهان راهرو درازی بود

دو طرف اش

سلول های میله دار

کودک سرد در آغوشم

داغی نگاه تو در خونم

می گذشتم مثل دود از زیر سنگ های خانه

از لای ترک های دیوار باغ

گفته بودی باید بگذرم

و باید٧٧ روز بگذرد

 هرروز

کودک را بپوشانم با نفس ام

جسد اش را بشویم با شرابم

آوازهای کودکی مان را بخوانم به گوشش

نان گرم بپزم برایش وَ خیرات خوابگرد ها کنم

حالا ببین

 جوانه می زند جسدش انگار

لایه لایه زخم های تنش می ریزد

ببین

 گرم می شود تن کودک در آغوشم.

 

 نیوکاسل -فروردین ٨٨

 

/ 8 نظر / 17 بازدید
مریم دست داده

سلام[گل] از راهنمایییتون ممنون مانداناخانم فقط این کتابا ر از کجا میشه تهیه کرد.

آذر

77 روز كودكي كه نمي دانستي كيست را در آغوش گرفتي عشقت را به جانش ريختي بوسه هاي گرم و شراب را هر كسي جز آن كودك هم بود جسم سردش جوانه مي زد تو زندگي مي آفريني با شعرت شاد باشي ماندانا جان

علی

ماندانای عزیز بم را فوق العاده به تصویر کشیدی .من بعد زلزله اونجا بودم.

محسن

زیباست مثل همیشه های جاری.

مهتا

تمام تنم لررید ...................

مریم دست داده

سلام به کودک درونت بگو هوای کودکان دور از آشیان ما را داشته باشد[گل] با تشکر

فریبا

مانی جان سلام . تو با شعرت از درون سختیها و تلخیها زندگی را افریدی .درود بر تو