از شمال به شمال غربی می رویم

 

انگار گرگ و میش بود

مرا از درختی آویختند

که ریشه هایش

مثل مار های مرده درباد تکان می خورد

ومن

برای آن درخت موریانه خورده هم سبک بودم

من نگریختم

و آینه ها ومهره های آبی را

بر درخت های کهن نیاویختم

و در این همه هیاهو

فقط سعی کردم که به آرامی

گیسوانم را برای تو شانه کنم

هرچند که ممکن نبود

 

ببین که این همه هیاهو بیهوده است

حتا رد انگشتان تو بر این جا نماز عتیقه هم بیهوده است

من آن قدر سبک شده ام

که وقتی از آن درخت پوسیده می آویزندم

تاب می آورد

 

 ما فردا از این کوه بالا می رویم

از این کوهی که از پنجره ی اتاق تو پیداست

فردا روز زیبایی است

شاید صف مورچه مانند زائران هم باشد

صف زنانی که بچه می خواهند

و مردانی که پرت می شوند از ساختمان های بلند در تاریکی

                                                            و نمی میرند  

ولی ما به زیارت نمی رویم

من می روم که تنم را که گرگ و میش از آن درخت کهنه آویخته بودند

                                                                        پایین بکشم

هرچند مطمئن نیستم

 

و انسان هایی هستند که مرده اند

ولی کنار ما راه می روند

و این حکایت من است با من

 

 

و تو

 عصر ها که ساعتی بیکاری

تکه های مرا

که از گوشه و کنار  جمع کرده ای

   به هم می چسبانی

 

 

 - "  پس تو کی بزرگ می شوی ؟

   و کی تمامی وجودت یک آیه خواهد شد ؟

این کار ها که برای سرگرمی تو نیست

این کار ها ضرورت دارد."

 

چنان با منطق حرف می زنی

که انگار هیچ گاه ، هیچ گاه لبی را کبود نکرده ای

 

ادامه می دهد آن زن

چرا هیچ چیز بر جای نمانده

با ناخن هایی که جابه جا لاکشان ریخته

با طراوتی بر باد رفته

ادامه می دهد

چرا هیچ چیز باقی نمانده

سعی می کرد نامت را صدا کند

به یاد بیاورد نامت را

نامت را که گم شده بین ستون های فیروزه ای

 

من باور نمی کنم

باور نمی کنم تمام ماجرا

داستانی باشد پر از هیاهو

به نقل از دیوانه ای

اما بیهوده بوده انگار

 

و پسرک زار می زد

پدر به که می سپاری ام و می روی؟

و اتوبوس با شتاب در پیچ جاده گم می شد

و آن کسی که ساده لوحانه باور داشت

می خواست کفش های محکمی برایم بخرد

 

چه چیزی را از دست داده بودم

که به تبع اش

هیچ باقی نمانده بود.

 

  

این شعر در حین تماشای  فیلم شمال از شمال غربی هیچکاک نوشته شد و اسمش هم اسم در هم ریخته ی فیلم است . هر چند شاید ظاهرا فیلم و شعر ربطی به هم نداشته باشند چون ارجاعات به فیلم در طی سال ها  (٨۴ تا الان) حذف شدند.

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
میرزا

وای چه زیباست مرگ از نوع نقره ایش ...

ماکوشا

این شعر رو مدتها پیش محسن برای من خوند. خوب یادمه که تمام عضلاتم منقبض بود. حس عجیبی داره این شعر... عجیب.

خیلی خوب بود مانی جون و ما مگه از یه شعر خوب چی میخوایم غیر از اینکه بعد از خوندنش انقدر تحت تاتیر قرار بگیریک ه برای لحظاتی ندونی کجایی

سلام همسایه های ۵

سلام.شعر زیبایی خواندم و از آشنایی با شما خوشوقتم. شما را به وبلاگم دعوت می کنم.و در اولین فرصت لینک

وحید وحدت

سلام وبلاگتون رو دیدم عالی بود یه سری هم به ما بزنید ashoftehgan.blogfa.com

حجت

سلام بر و اندیشه ی بلندت بی تعارف بگم که واقعا شعرای بسیار خوبی رو تو وبت خوندم مطمئنا آنقدر متاثرم که امدن دوباره ام دور نیست. خوشحال میشم به من هم سر بزنی[گل]