بی خوابی

 

با لباس خواب قرمزش

پشت در ایستاده

و باز می شود این در

به در های دیگری

 

 زوریخ٨۵

 

/ 7 نظر / 22 بازدید
امان پویامک

سلام! این دو نخوانده را خواندم . شعر پایینی به دلیل عاطفه سرشارش بیشتر به دلم چسپید. من هم برایت یکی دو شعر نخوانده دارم بیا

غریب آشنا

سلام جالب بودن قلم زیبایی دارین دوست عزیزم موفق باشین[گل][گل][گل][گل]

پارسا

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد یه دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به انکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دور ترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که .... نه ! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد سلام با داستان جدید آپ هستم ....منتظر ت هستم....

محسن

ماندا جون ((قایم باشک)) درستشه به نظرم ولی نمی دونم ایرادی وارد هست یا نه ولی باقیش خیلی خوب و پایانش عالی بود

براهام محمدرضا

سلام .آفرین این خیلی عالی بود. موفق باشی.

براهام محمدرضا

سلام .آفرین این خیلی عالی بود. موفق باشی.